تبليغاتX
...عاشقت بودم یادت هست
...نفرین به عشق که هر چه کرد او کرد

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:31
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

 

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 

از همان روزی که فرزندان آدم

 

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

 

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

 

آدمیت مرد

 

گرچه آدم زنده بود

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

 

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

 

آدمیت مرد

 

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

 

گشت و گشت

 

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

 

ای دریغ

 

آدمیت بر نگشت !

 

قرن ما

 

روزگار مرگ انسانیت است

 

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

 

صحبت از آزادگی ، پاکی، مروت ، ابلهی است

 

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست%%-

 

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

 

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

 

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

 

در کویری سوت و کور

 

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

 

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

 

 

گفتگو از مرگ انسانیت است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:32
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش  

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:50
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

اينم عاقبت عشق من

 

هنوزم به يادتم ... 

 

تا تو رفتی همه گفتند

از دل برود هر آنکه از دیده برفت

وبه ناباوری و غصه من خندیدن

آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی و می دیدی

که در این عرصه دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایی ست

و بدانی که....

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:54
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت           راهی بجز گریز برایم نمانده  بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید               در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را              با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام  بمانم در این سرود              رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو که چرا رفت،ننگ بود        عشق منو نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی چو نور صبح                   بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم         در لا بلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان          فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم        از خند های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر           آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز       دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم        مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش      در دامن سوکت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها         دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:21
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن


هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ...
تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم
خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی
ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم
سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم
اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود
خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی
من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:46
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

یه اتاق تاریک یه سکوت بهت الود یه ارامش مدفون یه اهنگ ملایم و یه جمله ی عمیق

وسط اهنگ:

"بی تو من در همه شهر غریبم"

ویه قطره اشک که رو گونه هام لغزید بهت فهموند: که دلم برای داشتنت تنگ شده

امشب دستام بهونه ی دستاتو داره و چشمام حسرت یه نگاه تو این چهره ی معصوم

یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه ی بودنم می زنه

دلم برای روزای افتابی گذشته بی تابی می کنه و پاهام بدجوری دلتنگ پا گذاشتن تو جاده ی بارون  

زده ی خیالته چقدر سخته ارزوی کسی رو داشتن که ارزوتو نداره چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که

دلتنگ دیگرییه.

خواستم رو یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگت نباشم از جام بلند شدم چراغ های اتاقمو روشن

کردم سکوترو شکستم اهنگو قطع کردم واشکامو پاک                  اما

قطره ی اشک بعدی رو گونه هام سر خورد تا بهم بفهمونه هنوزم دلتنگه   هنوزم دلتنگه

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:26
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

هنوز باور ندارم

 

همچنان لحظه های سرد تنهایی میگذرد اما هنوز باور ندارم که تنهایم !

                              

         همچنان عمر میگذرد ولی هنوز باور ندارم ،  

          

                            که در این دو روز دنیا دو روز آن پر از غم است !

        

  همچنان زندگی ساز خودش را میزند ،              

                                        

                                       ولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد !

 

همچنان در حسرت بهار نشسته ام ،                

               

                    اما نمیدانم که خزانی زیباتر از بهار را پشت سر گذاشتم !

 

این دل لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند ،             

             

                 اما نمیداند حتی این بهانه ها نیز دیگر به او یاری نمی آید !

 

همچنان این لحظه های نفس گیر زندگی را میگذارنم ،                

               

                    اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ امیدی در قلبم نیست !

 

امید من دیروز بود که گذشت ،

                               

                                 امید من فرداست که از فردا نیز نا امیدم ! 

 

دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد ،                    

                      

                          آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی خواهد ماند !

  

  همچنان از نگاه گل پژمرده در گلدان خشک میفهمم که پرپرم ! 

 

همچنان از آواز بی صدا پرنده در قفس میفهمم                                  

                                

                                که من نیز در قفسی به بزرگی دنیا اسیرم !   

 

همچنان از سکوت سرد شبانه میفهمم که آسمان بی مهتاب است

                                              

                                                    و امشب نیز شب دلگیریست !

 

کسی نیست که به داد این دل برسد ،                    

                  

                      هر کسی به داد دل خودش میرسد ،

                                           

                                                به داد و فریاد این دل تنها نمیرسد !

 

همچنان باید درون خودم فریاد بزنم ،

                                  

                                           درون خودم اشک بریزم و ناله کنم !

 

ای خدا تو شاهد روزگار من باش ،          

                                  

                                      و بیا این درد بی درمان مرا درمان کن !

 

  دلم میخواهد امیدوار باشم ، اما امید من خواب است !

                                   

                                       همچنان لحظه های سرد زندگی میگذرد  

 

 اما هنوز باور ندارم که وجودم از سردی لحظه ها یخ زده است !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:36
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

فرض كنيم پول دو بستنی نداريم

خب! يكی می خريم

يك لب تو، يك لب من

آن قدر جلو می رويم كه لب هايمان

بستنی را فراموش كنند...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:24
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

 دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .

بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ي از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .

پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستها ي ا وپاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.

 درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.

 مرد با حیرت پرسید:مگر او از تو چه خواست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ندا پاسخ داد:

از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:20
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

آنقدر برای تو بوده ام

                                                  که دیگر من

                                               برایم غریبه است

                                             من، دوست داشتم 

                                ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.

                                             گر چه می دانم ......

                                               ولی من

                                               به لبخند تو خوشم

                                                به لبخند تو دلبندم

                                                و به لبخند تو اميدوار...

                                                     *****

                                 اگر مي داني در اين جهان كسي هست

 كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

 

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

 

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

 

مهم اين است كه فقط :

 

باشد

 

زندگي كند ، لذت ببرد

 

 ونفس بكشد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:58
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت,گل چه زیبا شده بود

 

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:7
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر

 

غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه

 

 هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با

 

 تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا

 

چشمهایم همیشه بارانی است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:32
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم،حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.آن دو با هم به کنار ساحل رفتند؛وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد.دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:4
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

غم رفتن تو حتی مجال قطره ای اشک به چشمان همیشه منتظرم را نداد

نگاهم که برگشت تو رفته بودی حتی دلت آنقدر مهربان نبود که در دفترم یادگاری بنویسی

یا برای آخرین بار موهایم را نوازش کنی!!

همیشه وقت رفتن تو با من غریبه می شدی آنقدر که حتی کلمات خودت را نیز از یاد می بردی!

نیستی تا ببینی اشکهایی که برای نیامدنشان زیر لب دعا کرده بودی حالا بدون تو و کلمات مهربانت

گونه های شب را خیسه خیس کرده است !

منه منتظر ـ کوچه خاطرات ـ دل شکسته ـ چشمان اشکبار همه قسم خورده ایم که تا ابد وفا دار

بمانیم به چشمانی که آنقدر سو نداشت که تنهایی دستها و غربت نگاهم را بفهمد!

آری ای مهربان نامهربان من !

بارها دفترم را بستم و به نگاهت با شرم نگریستم که بگویم دوستت دارم اما تو حتی عمق

حس مرا نفهمیدی .

بارها بی آنکه بدانی دستهایت را گرفتم و تا آینده ی آرامش بردم ولی افسوس ...افسوس که

من اشتباه کرده بودم و دل تو .......با من نبود!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:49
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

اینجا برای کسی می نویسم که آنقدر خاطرش را می خواستم که به غمش گریستم و با خنده اش خندیدم.

اکنون که می نویسم او آزاد و رها هست از من و من از او.

تنها خاطرات است که ما را به هم پیوند می دهد آنقدر که در جواب سلام هم بگوییم علیک السلام

و حالی از هم بپرسیم.

گوشه گیری ، سکوت و اشکهایی که روز و شب نمی شناختند را به فراموشی خواهم سپرد تا دوباره زندگی

 و روزهای زیبای گذشته به من لبخند زنند.تو نبودی اینجا تا از نزدیک ببینی تاثیر کلماتت را برمن و من فقط

 سکوت کردم به امید آینده.جفاکردم بر خودم.ولی هم جفای خودم بر خودم و هم جفای تو را بر من خواهم

بخشید به خدای بزرگی که بخشش از صفاتش می باشد.

فکر کرده ام که باید زندگی کنم و راضی باشم به رضای خدایم. بله تو برای من آرزویی نکردی ولی من آرزو

 می کنم همیشه برای تو بعد از نمازم اگر خدا قبول کند.

زندگی را از نو آغاز کن و فراموش کن هر چه بود و نبود

و من را با خاطرات خودم تنها بگذار.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:16
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي ....

 

 بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي ....

 

نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي ....

 

 بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي .....

 

نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي .....

 

 بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي ....

 

 و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:47
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

بي خبراز همديگر آسوده خوابيدن چه سود           بر مزار مردگان خويش ناليدن چه سود


زنده را بايد به فريادش رسيد                               ورنه بر سر مزارش آب پاشيدن چه سود


گر نپرسي حال من تا زنده ام                              گريه و ناليدن چه سود


سالها عيد آمد و رفت و نکردي يادمن                    جاي خالي مرا در خانه ديدن چه سود


گر نکردي ياد من تا زنده ام                                 سنگ مرمر روي قبر من چيدن چه سود

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:21
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

گاه يك لبخند آنقدر عميق ميشود كه گريه ميكنم گاه يك نغمه آن قدر دست نيافتني

 

است كه با آن زندگي ميكنم گاه يك نگاه آن چنان سنگين است كه چشمانم رهايش

 

 نميكنند گاه يك عشق آن قدر ماندگار است كه فراموشش نميكنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:11
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

زنده ام، ولی چو مردگان زیسته‌ام

 

                                   بودم ، ولی در نبود بوده‌ام

 

با یاد تو ای نوبهار زندگی

 

                                 همچو گلی در خزان روییده‌ام

 

ای دست و پا بسته به این زندگی مناز

 

                                زنده منم كه از همه عالم بریده‌ام

 

من شوق جوانی ندیدم به عمر خویش

 

                               از مردمان داستان جوانی شنیده‌ام

 

گر عاشقی ره عشق را دریاب

 

                              عاشق منم كه ره عشق پیموده‌ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:56
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

  نمی دانم 

 شاید دل تنگ بودن یک سنگدل گناه است ...

 دلــم تنگ است به وسعت زیبایی چشمانت ..

دلــم تنگ است به اندازه ی بزرگی قلبی که داری

 و در آن همه کس و هر کس را جا می دهی  .. 

دلــم تنگ است برای گرفتن دستانت ..

دستانی خالی از حقیقت که

 مهربانی را به فراموشی سپرده اند ، 

دلــم تنگ است برای روزها و شب ها ..

حتی

چندی است نمی دانم شب و روز

در چه لباسی می آیند و می روند  ... 

گویند زیبایی شب با ستاره هاست  ..

اما 

چرا من هیچ ستاره ای را

در آسمان تاریکم نمی یابم ؟

حتی ماه دیگر با ان همه سخاوت

 در آسمان گرفته ام دیده نمی شود

دلــم تنگ است به اندازه ی تمام روزهایی که نبودی ..

دلــم تنگ است

 به اندازه ی تمام روزهایی که تو را نداشتم و ندارم

باور کن که دلم خیلی تنگ است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:19
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دیرگاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:36
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

ستاره ها را بردار برای خودت و شب تار و سوت و کور را برای من بگذار!

خورشید مال تو و ابر های گرفته آسمان مال من!

شکایتی ندارم ...

                         تو روشن بمان !

                                                   نازنین...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:53
  به قلم: فرزانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری